|
به نام خدایی که همین نزدیکیست..
چوب خط ما هم پر شد و از کسوت نظامی گری خارج شدیم! اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که اینقدر زود بگذره! انگار همین دیروز بود سرم رو تراشیدم و با لباسای سبز زیتونی رنگ، قاشق تو جیب و پوتین به پا این سر اون سر پادگان رو می دویدیم
همه می گفتن سربازیم یه دورانه و میگذره، با همه خاطراتش، سختی هاش، تنهایی هاش، اعصاب خوردیاش و حقارتاش!!! حالا می فهمم که راست می گن و حقیقت داره! قشنگیای خاص خدشو داره و پر از تجربه های تلخ و شیرینه که بعدها آدم قدرشو می فهمه. به آدم یاد می ده که قدر آنچه که داره رو بیشتر بدونه و زمان... درک ارزش زمان که به سرعت میگذره و متأسفانه برگشتی نداره! درسته یه سال ونیم از عمر با ارزشت رو باید صرفش کنی و خداوکیلی برا تجربه هایی که توش کسب می کنی و باید بهایی بیشتر از ارزش واقعیش بپردازی ولی... نمی دونم چی بگم؟! هرچه بود گذشت درعوض چندین دوست خوب پیدا کردم و با هم لحضات خوبی رو سپری کردیم. یادش بخیر 
و اما بازگشت به دنیای دوس داشتنی و خاطره انگیز خودم! بازگشت به تاریخ سراسر گلایه هام!! حیف که اسم وبلاگم رو خیلی دوست دارم وگرنه حتماً عوضش می کردم! راستش نمی خوام مثل سابق چهار فصل سالم گلایه باشه خسته شدم از بس غم و غصه هامو چپوندم لابلای صفحه های وبلاگ بیچاره م... می خوام (اگه زمونه بذاره! که باید بزاره و مجبورش می کنم که بذاره! ) یه جورایی می خوام آینده مو بسازم و شادتر زندگی کنم و آزاد... باور کنید آزادی خیلی مزه میده! J اینو اونایی که سربازی رفتن می دونن! (متأسفم خواهرا )
البته مشکلات همیشه بوده و خواهند بود و طبیعیم هست که آدم از چیزیناراحت یا افسرده بشه! منم حرفم این نیست. عرض کردم ((می خوام..)) یعنی دارم سعی خودمو می کنم.
خب دیگه داره طولانی میشه این پست... منتظر نظرات با ارزشتون می مونم...
راستی یه نکته! متأسفانه اینترنت روستامون کماکان مشکل داره و نمیتونم کانکت شم فعلاً باید کافی نتی سر کنم 
چند تا عکس هم هست برا دیدنشون به ادامه متن مراجعه کنین ادامه مطلب |