راز و نیاز

به نام خدایی که در این نزدیکی است
هنگامی که آبی زلال هستی ، با هر سخن نیکو زیبا می شود
چه زیبا تر خواهد بود که آن قطره من باشم و آن سخن نیک ، نام و یاد تو.
معبودا ، زلال وجودم را به کلام نورانیت آبی کن

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

کارکلماتور 2

سلام اینم قسمت دوم کارکلماتور هایی که بهتون قولش رو داده بودم. فقط خواهشاً با نظراتتون
منو توی بهتر شدن وبلاگم یاری کنین. ممنون


*تو مثل سراب دست نیافتنی هستی.
*سراب آرامگاه قطرات باران است.
*وقتی چشمت را می بندی ، نگاهم به دوردست ها پرواز می کند.
*وقتی چشمت را می بندی ، غرق تماشای سراب نگاهت می شوم.
*سراب ، لبریز از صدای پای آب است.
*خاکستر ، سکوت آتش است.
*مرگم را به اندازه ی تولدم دوست دارم.
*وقتی نیستی ، سراب وجودت را از نزدیک ترین فاصله می بینم.
*وقتی نیستی در بودنم شک می کنم.
*سراب را می نوشم و تشنه تر می شوم.
*وقتی نیستی صدای پای هستی را از دورترین فاصله می شنوم.
*هستی ام را در نبودنت به خاک می سپارم.
*وقتی نیستی دنبال خودم می گردم.
*نبودنت لبریز از تنهایی ام می کند.
*سکوت ، فریاد نجواها را شنیدنی می کند.
*لبخندت ، آینه را لبریز از شادی می کند.
*وقتی نیستی تصویرت را در آینه ی دلم می بینم.
*وقتی نیستی در نبودنت غرق می شوم.
*شگفتا خواب را با چشمان بسته می توان دید.
*زندگی پلی است که دو نیستی را بهم وصل می کند.
*فریاد ریشه در سکوت دارد.
*گورستان لبریز از عمر های سپری شده است.
*چشم سیاهت ، شب هنگام به روشنی روز می درخشد.
*خوابگاه شب لبریز از سکوت صدای پاهاست.
*وقتی نیستی خنده ام اشک می ریزد.
*به اندازه ی لبخند پس از گریستن دوستت دارم.
*سکوت استراحتگاه فریاد است.
*صدای پایت را به تماشا می نشینم.
*چشم اشکبارت ، لبخند پس از گریستن را نوید می دهد.
*وقتی تو را می بینم چشمم لبریز از نگاه می شود.

یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

 

همچو پرنده ای پر شکسته
بالهای چشمم را بر در و دیوار سرخ از خون دلم
بر رگ های پف کرده ی جمجمه ی عابران ، می دوزم و
با پاهای تاول زده ی قلمم ذهن خسته و گرد گرفته ی
کاغذ را لگدکوب گلایه و غصه هایم می کنم.
چه زیباست اینجا نبودن و اینجا نماندن.
کفش هایم را می پوشم. باید امشب بروم تا آن افق دور
که فریاد میزند مرا ! که فریاد می زد سهراب را، که فریاد می زد نیما را ،
که فریاد می زد....

ممنون میشم اگه منو تنها نذارین.شعیب

جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

اسراز ازل

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست در پس پرده گفتگوی من و تو
پون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

There was the Door to which I found no key;
There was the weil through which i might not see;
som little talk a while of me and thee
there was - and then no more of thee and me

جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

کارکلماتور

سلام امروز چند تا کاریکلماتور براتون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد راستی نظر یادتون نره. قسمت دومش رو هم به زودی براتون میزارم تو وبلاگ، اگه نظر یادتون نره!!!

*گفتگویی بین نگاهم و چشمانت جریان دارد ، که با سکوت برگزار می شود.

*خاطره ی نجوای چشمانت مرا در جاده ی متروک تنها نمی گذارد.

*جاده ی متروک ، آرامگاه گام هاست.

*وقتی چشمت را می بندی ، پرنده ی نگاهم بی آشیان می شود.

*شاخسار گیسوانت لبریز از از پرنده بود و دسته گلی در نگاهت نجوا می کرد.

*در فاصله ی بین گام هایت اطلسی هی عشقم را می کارم.

*مسافر خسته بسترش را در سکوت صدای پایش می گستراند.

*وقتی چشمت را می بندی ، نگاهم تنها می ماند.

*در انتهای جاده ی متروک تک درختی است که سالهاست پرنده ندیده است.

*وقتی داخل قفس می روم ، تنهایی پرنده را احساس می کنم.

*سکوت پنجره ام لبریز از صدای پایت است.

*پشتوانه ی سکوتم ، فریادهای نکشیده ام است.

*شب را در چشمان سیاهت می بینم.

*ای کاش در سکوت صدای پایم گام برداری.

*وقتی نیستی آرزو های برباد رفته ام صد چندان می شوند.

*شنیدن صدای پایت تجربه ای است که به تکرارش می ارزد.

*گوشم لبریز از سکوت صدای پای مسافر خسته است.

*وقتی نیستی بسترم را در سکوت صدای پایت می گسترانم.

*تصویرم را در آینه سنگسار کردم.

*تصویرم در آینه جان سپرد.

*سراب ، نبودن آب را به حراج می گذارد.

*سنگ قبرم را پشت و رو بگذارید تا بتوانم با مطالعه ی نوشته های آن اوقات فراقتم را پر کنم.

*آتش جهنم واتر پروف است.

پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

راز و نیاز

معبودا از تمام تاریکی هایم که خود برای خویشتن تنیده ام ، از تمام حنجره هایی که با نام تو فریاد می شوند ، صدایت می زنم. از تمام ذره ذره ی وجودم و از لحظه لحظه ی زندگی ام صدایت می زنم. می خوانمت تا بخوانیم ، می خواهمت تا بخواهیم ، بخواه تا برای تو باشم و باتو باشم.

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

 

میشه خورشید رو تو دستامون بگیریم اگه...

شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

سر آغاز

سلام با یاد و نام خدا فصل گلایه را آغاز می کنم امید است مورد پسند شما دوستداران و عاشقان واقعی هنر واقع شود. دوست عزیز مرا تنها مگذار و یاریم کن و مرا از نظرات سازنده و راهنمایی هایت محروم مکن با تشکر کوچیک همتون: شعیب

 

جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()




shoaib.safary@gmail.com

شعيب صفري

***

پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد، بی شک پر دلیل پرواز نیست

سطرهای سپید
آتشکده شب
گوهر شب چراغ
غریب(فاطمه بانو)
زانوی عروج
پرویز
حرف های نگفته ام با تو
-*.* کتیبه *.*-
کاشانه مهتاب
قاصدک بی خبر
همقطاری
یادداشت های یک وبلاگر
اشک ماندگار
نبض دلتنگی
پاسارگاد
بغض شب
فغان نی
محمدامین
وقتی تو نیستی
علی احمدی
گوناگون
کلهر
دختری در عالم خلسه
عطر باران

اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧

RSS 2.0

Weblog Theme By Blog Skin