چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.....

روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: (( نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟ ))
پسر پاسخ داد: (( عالی بود پدر! ))
پدر پرسید: (( آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ ))
پسر پاسخ داد: (( فکر می کنم! ))
پدر پرسید: (( چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ ))
پسر کمی فکر کرد و به آرامی گفت: (( فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا، ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند، حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! ))
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: (( متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاً چقدر فقیر هستیم! ))


**

ترنم...


* بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید. ((گابریل گارسیا مارکز))
* یادمه یه زمانی همیشه یه بهونه واسه غصه خوردن داشتم اما امروز همون بهونه ها خودشون شدن بهونه ی خنده هام! امروز به دیروزم می خندم و فردا به امروزم، و این تمام دلیل شاد بودن من است!

برداشت آزاد...


بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لالى هستند که اندیشه نمى‏کنند. (الانفال آیه 22)
آیا حاصل اندیشه چیزی غیر از رسیدن به خداست؟ پس اندیشه راهی است به سوی کامیابی 
آیا کامیابی چیزی جز شادی ست؟ شادی همچو آب لطیف صافی است که اگر یابنده ایی اش ، یافته می شود. 
رابطه جالبی بین شادی های آدمی و ایمان او وجود دارد که درک و لمس حقیقت وجودی این قضیه فقط با خندیدن میسر است! شادی روح و جسم در گرو طراوت ایمان فرد است. اما تعریف ما از ایمان چیست؟ و اصلا شادی را چطور تعریف می کنیم؟ شادی عنصر ناشناخته ی دنیای کنونی ماست و رنج های بشر جمله برای ارضای نیاز وی به این عنصر می باشد که متاسفانه به وفور در اختیار ما قرار گرفته اما کمترین استفاده را از آن می بریم.
برداشت شما از شادی چیست و آن را چطور تعریف می کنید؟ منتظر نظرات ارزشمند شما دوستان عزیز خواهم ماند. علی یارتان ، ایام به کام بغل

چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

تفاوت دختر در ایران و آمریکا

امریکا : 


جنس: دختر 

مکان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده 

سن: بین بیست تا بیست و پنج 

تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دکترای میکروبیولوژی 

موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی 
یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده روی سینه، پاها باز ... در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا... به مدت 7 ساعت. 

فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریکا، عضو گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی "فمینیست های مذکر گرا" ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ برابری طلبانه همجنس گرایان کالیفرنیا....
آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش...وقتی که در اتاق انتظار دفتر یک وکیل زن نشسته بود.

نوع لباس: شلوار جین..کفش کوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now

نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیکور پدیکور چیست!!
قد: مایکل جکسون منهای 20 سانت 

تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد موتور پایین می آید 

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا 

موضوع قالب اس ام اس: "رسیدی خونه عزیزم؟" 

موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد 

موسیقی مورد علاقه: کانتری 

بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب
محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی، گوشی موبایل بلک بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار، یک هندبوک رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو.


ایران : 

جنس: دختر 

مکان: شمال غرب تهران، ایران 

سن: بین بیست تا بیست و پنج 

تحصیلات: فوق دیپلم برق شاخه الکترونیک ، دانشجوی لیسانس کامپیوتر شاخه نرم افزار 

موضع پایان نامه: تاثیر زبان برنامه نویسی C پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر 

یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار ترانه جدید EMINEM روی ساعد دست نوشته می شود.
فعالیت های اجتماعی: تجمع در یک 206 با همکلاسی ها و کل دست فرمان با پسری که کمری دارد. 

آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم.... در خانه دانشجویی دوستان 

نوع لباس: شلوار پلنگی گشاد، تی شرت مشکی با عکس "50 سنت" ، کتانی به سایز 52 

نوع آرایش: لب- بریتنی، مو- کامرون دیاز، تتو ابرو- آنجلینا جولی،سایه- شقایق فراهانی،

قد: یک چهار پایه + 20 سانت 

تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد.... دوباره بر می گردد بالا ! 

تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا 

موضوع قالب اس ام اس: جغرافیا،فمینیسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، سلامت جنسی، مشاوره جنسی و کلمات قصار آنتونی رابینز 

موضوع جالب روی دست: جای تیغ روی مچ
موسیقی مورد علاقه: heavy metal

بیماری یا نارسایی: سوء تغذیه، میگرن مزمن، افسردگی شدید، زخم معده، پوکی استخوان، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری 

محتویات داخل کوله: کبریت، چاقو، ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه،مهره مار، یک اتود، سی دی آهنگ های رضا پیشرو و زدبازی، یک بسته اولترا لایت

******************************

* با توجه به درج مطلب فوق بر خود لازم دانستم در ادامه وصیتنامه ایی به شرح ذیل تهیه و تنظیم کنم که چنانچه فرداروزی! دار فانی را به هر علتی اعم از تصادف - خفه شدگی-اصابت لنگه کفش (احتمالا پاشنه بلند)- اعدام با روسری و .... وداع گفتم تکلیف املاک ناچیز بنده مشخص باشد و خدای ناکرده کدورتی بین ورثه پیش نیاید. با تشکر

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب شعیب صفری در کمال صحت و سلامت جسمی و روحی بدینوسیله تمام مایملک شخصی خود، اعم از منقول و غیر منقول، را به یک موسسه ی خیریه که آدرس و شماره تماس آن در زیر قید می گردد بخشوده کردن کرداهه  لازم به ذکر است از این میان یک فقره جوراب قهوه ایی مدل 87 سوراخ دار سهم خواهر خوبم خانم مهسا خانم می باشد و موسسه ی فوق الذکر هیچگونه حق مالکیتی نسبت به آن ندارد.

در پایان از همه دوستان و اطرافیان و آشنایان و .... کمال تشکر و قدردانی را دارم.

جهت شادی روح بنده 1 دقیقه بلند بخندید!

جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

پیش داوری

سلام.

فرض کنید...

به شما،(انسان ساده/معمولی/ بازاری/دانشمند/محقق/سیاسی) این امکان را میدهند که یک رییس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده، صلح، ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید؟


قبلا یک سئوال:
شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید...
زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند. در ضمن این خانم خود مبتلا به مرض مهلک سیفیلیس است.از شما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین بکند یا خیر...
با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهاد میکنید؟ خواهید گفت کورتاژ کند؟ 

 

فعلا برویم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان ==>


شخص اول
او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار میکند، از فالگیر، غیب گو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد. شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ده لیوان مشروب (مارتینی) میخورد.

 

شخص دوم

از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر میخوابد، در مدرسه چند بار رفوزه شده. در زمان جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی هم یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.


شخص سوم
دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده. گیاه خوار بوده و دارای سلامتی کامل است. به سیگار و مشروب اکیدا دست نمیزند و در گذشته هیچگونه رسوایی ببار نیاورده.
به چه کسی رای میدهید؟


کاندید اول: فرانکلین روزولت 
 

 

کاندید دوم: وینستون چرچیل

 

کاندید سوم: آدولف هیتلر

چه درسی میگیریم؟ 


راستی خانم حامله فراموش نشود! 
اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به گشتن دادید!  


پس چه درسی گرفتیم؟
پیش داوری خوراک روزمره ما انسانها... از بزرگترین اشتباهات بشر است!

 

******************************

پی نوشت: 

میلاد حضرت مهدی(عج)بر همگی مبارک هورا

دوست گلم آقا محمد تازگیا یه وب زده از همه خونواده و خوانندگان محترم تقاضا دارم داداش محمد ما رو تنها نذارین و توی این راه کمک حالش باشین. ممنان!  اینم لینک ==> صدای سیمرغ

سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()

پرده های خاطره

بسم الله الرحمن الرحیم

پرده ی اول: دختری با دستهای خالی!

پلیس راه کرمانشاه همدان- اتوبوس کرمانشاه ، اصفهان

لبخند های ساده و نجیب و البته ساختگی دخترک گدا که با تمام تلخی پشت پرده اش زیبایی خاصی به چهره معصوم و دوست داشتنی اش می داد و لحنش که پوششی از شرم را با خود داشت سخت به دل می نشست . زیبایی صورت دخترک که به سال در حدود 19 داشت به قدری دلکش بود که ناخودآگاه چشم های خسته و خواب گرفته مسافران به سمت او چرخید. هنوز از محاصره افکار جور وار رهایی نیافته بودم که ناگاه خودم را درکنار او یافتم، زیبایی و نجابت دخترک از این فاصله دوصد چندان شده بود، طوری که بیش از چند لحظه نتونستم نظاره گر صورتش باشم و بی اختیار صندلی های سبز و  سرد اتوبوس را ترجیح دادم! و تنهایی عمیقی که وجودم را فرا گرفت آنچنان بر قلبم سنگینی می کرد که اگه به خاطر حفظ آبرو نبود یه دل سیر گریه می کردم! و یه عالمه سوال که هیچ جوابی برای هیچ کدام پیدا نمی کردم...

آه کاش لااقل مجال قدم زدن می یافتم اما... بگذریم. شکرت خدا، شکر

 

 پرده ی دوم: وقتی خواستی شدم...

ساعت 12 نیمه شب پنج شنبه - منزل استاد

خستگی و بی خوابی خیلی بهم فشار می آورد داشتم کم کم آماده می شدم که بخوابم که گوشیم زنگ خورد، دوستم ناصر بود بعد از سلام و احوال پرسی چیزی گفت که واقعا غافلگیر شدم! می گفت حاضر شو داریم میایم دنبالت که بریم قم زیارت!!! از یه طرف خیلی خسته بودم و از طرف دیگه دلم نمی اومد دعوت بی بی رو ندیده بگیرم مخصوصا که جمکران هم قرار بود بریم، خلاصه اولش کمی من و من کردم اما بالاخره قبول کردم.

ساعت حدود یک بعد از نصفه شب بود که بچه ها رسیدن آخه از مبارکه می اومدن. ناصر هنوز ریشاش بلند بود و نورانیت خاص همیشگیش رو در چهره داشت ، راستشو بخواین بد جور دلم براش تنگ شده بود. بعد از خداحافظی با استاد راه افتادیم. امین و امید دو تا از دوستای ناصر بودن که تا حالا ندیده بودمشون اما خداییش خیلی بچه های با حالی بودن.

با تمام خستگی ایی که داشتم باز نتونستم بخوابم، بیچاره ناصر خیلی سعی کرد منو بخوابونه اما نمی دونم چرا خودش سرشو گذاشت رو پاها منو تخت گرفت خوابید!!! امین هم که جلو نشسته بود گرفت خوابید، فقط من موندم و امید که پشت فرمون بود... خیلی سعی کردم بلکه بتونم یه چرت بزنم اما عادت ندارم تو ماشین بخوابم حتی اگه ماشینش سمند صفر کیلومتر باشه. 15 کیلومتری دلیجان بود که امید و امین جاشونو عوض کردن و امید تونست یک ساعتی بخوابه اما من همچنان...

 

پرده سوم: لحظه ی دیدار

ساعت 4:30 صبح جمعه - قم

بالاخره تونستم بعداز خوندن نماز صبح یکی دو ساعتی توی یه بوستان اطراف حرم بخوابم. ساعت حدود 7 بود که از خواب بیدار شدیم و آروم آروم راهی حرم شدیم، احساس عجیبی بود، اینبار با بقیه دفعه ها فرق داشت آخه خیلی غیرمنتظره بود برام ، اصلا برنامه سفر من چیز دیگه ایی بود اما سر از اینجا در آوردم!

وارد حرم مطهر که شدیم بعد از خوندن زیارتنامه هرکاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه! مدت ها بود که گریه نکرده بودم، انگار عقده شده بود!!! بنابراین بی خیال همه چیز شدم و تا می تونستم بلند گریه می کردم، انگار نه انگار که همه دارن منو نگاه می کنن. نمی دونم چه قدر طول کشید اما هرچی بود بیشتر از یه ساعت بود که یه گوشه به دیوار تکیه داده بودم و با بی بی حرف می زدم، گریه هام که تموم شد خواستم برم بیرون که یکدفعه به خودم اومدم و گفتم خیلی بی انصافی پسر!!! اینهمه برا خودت و خونواده ت دعا کردی چی می شد دوستات هم یادی ازشون می کردی؟ ناخودآگاه دوباره گریه ام گرفت، از خودم بدم اومد! یادم اومد دنیا پر از عزیزانیه محتاج دعا هستند ، یادم اومد مادرایی هستند که چشاشونو دوختند به یه روزنه امید که اونم دعای خیر ماها زائرین بی بی و سایر ائمه (ع) هست. همونجا بود که از ته دلم برا سلامتی حسین کوچولو دعا کردم، برا سلامتی عزیزایی که زیادن اگه بخوام اسم ببرم ، آجی فاطمه ، داداش محمدم، بابایی گل خودمون، آجی مهسا خواهر خوب و  مهربونم رژانو و  زهرا، ناصر،‌استاد، سعید...

پرده چهارم: شهر عمامه ها

ساعت 11:00 - بازار

بعد از اینکه یه دل سیر گریه کردم و حسابی احساس سبکی می کردم با بچه راهی بازار شدیم  بلکه سوغاتی چیزی اگه خواستیم بگیریم و...

به جرات می تونم بگم که این شهر تنها شهریه که می تونی توش انواع و اقسام آخوند رو با حالت های مختلف و جور واجور ببینی! آخوند متورسوار، دوچرخه سوار، پیاده ، عمودی ،‌افقی، مشکی ، خاکستری ، شکلاتی و خلاصه همه جوره ش موجوده دیگه! با تمام این اوصاف انصافا قم شهر دوست داشتنی اییه فقط یه کم ... (اینجاش رو به دلایل امنیتی نمی تونم بگم!) اما در کل دوستش دارم.

نزدیک ظهر اذان بود که رفتیم جمکران، گرمای هوا به قدری زیاد بود که به سختی می تونستم نفس بکشم، اما جمکران هنوز بوی آشنایی داشت که همه چیز رو از یاد آدم می برد، پامونو که تو مسجد گذاشتیم من دیگه نتونستم تحمل کنم ، نمی دونم یکدفعه احساس تنهایی کردم! یه بغض عجیب راه گلومو گرفته بود که قدرت تکلم رو ازم گرفت اما این حالتم زیاد طولی نکشید و رفتیم سراغ اعمال مسجد و نماز...

بعد از نماز کم کم راهی شدیم و سریع خودمونو به یه رستوران رسوندیم و جاتون خالی دلی از عزا در آوردیم و بعد هم راهی اصفهان شدیم...

 

پرده پنجم: شاعر آب و آینه

مشهد اردهال- آرامگاه سهراب

برام باور کردنی نبود، وقتی دیدم امید راهشو به طرف مشهد اردهال کج کرد از خوشحالی زبونم بند اومد! باورم نمی شد تا چند دقیقه دیگه کنار سهراب نشستم و از دلتنگی هام براش می گم، شایدم یکی از دستنوشته هامو براش خوندم و خدا رو چه دیدی شاید خوشش اومد! اما وقتی رسیدیم اونجا با صحنه ایی روبرو شدم که همه چیز از یادم رفت! وای خدای من باورم نمی شد مردی به این بزرگی اینقدر غریب و مظلوم یه گوشه کنار امام زاده آرمیده باشه. دلم گرفت وقتی دیدم شاعر آب و آینه ها اینقدر تنها و ساکت یه گوشه نشسته و زل زده به آدمایی که اینقدر بی تفاوت از کنارش رد می شن و حتی سلامی ... حتی دعایی ، فاتحه ایی، هیچ!

انگار تمام عالم رو سرام خراب شده بود ، غم بزرگی که نمی دونستم باید چه جوری باهاش کنار بیام حتی اون کارگر افغانی هم فهمید که من یه مرگیم شده! با لحنی عجیب که نفهمیدم تمسخر بود، دلسوزی بود ، تحقیر بود ، نمی دونم ! واقعا گیج شده بودم، گفت: خیلی دوستش داری؟ اون صحنه اینقدر برام تکان دهنده بود که یادم نیست چی جواب دادم!

بطری آب معدنیم هنوز مقداری آب داشت ، کاش گلاب داشتم اما ... با همون مقدار کم سعی کردم کمی از دردهای درونم رو شستشو بدم و ناخودآگاه خود رو در حال شستن قبر یافتم ! کارگر افغانی که البته مطمئن هم نیستم افغانی بود اما... دلش به حالم سوخت و رفت شلنگ آب رو برام آورد، و من درحالی که سعی می کردم برای تشکر هم که شدی به زور لبخندی بزنم شلنگ رو از دستش گرفتم و سعی داشتم در حد وسعم خدمتی به این انسان والا مرده باشم.

نمیدانستم باید گلایه هامو پیش کی می بردم، فقط سوال ، سوال ،سوال و ....

مشهد اردهال رو ترک کردیم با خاطره ایی تلخ راه اصفهان را در پیش گرفتیم و سهراب رو با همه تنهایی هاش بر خلاف میل باطنیم تنها گذاشتم ...

 

این هم اصفهان امروز....

پی نوشت:

1- عیدتون مبارک

2-روز جانباز رو هم به بابایی خوبم تبریک می گم

3- خدمت دوست عزیزی که نمی دونم اسمشونو ببرم یا نه هم صمیمانه تسلیت عرض می کنم. و اینکه .... خواهری منو هم تو غمت شریک بدون

4- ...... اگه یادم اومد خدمت می رسم و چهارمی شم تقدیم حضور می کنم!

یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()




shoaib.safary@gmail.com

شعيب صفري

***

پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد، بی شک پر دلیل پرواز نیست

سطرهای سپید
آتشکده شب
گوهر شب چراغ
غریب(فاطمه بانو)
زانوی عروج
پرویز
حرف های نگفته ام با تو
-*.* کتیبه *.*-
کاشانه مهتاب
قاصدک بی خبر
همقطاری
یادداشت های یک وبلاگر
اشک ماندگار
نبض دلتنگی
پاسارگاد
بغض شب
فغان نی
محمدامین
وقتی تو نیستی
علی احمدی
گوناگون
کلهر
دختری در عالم خلسه
عطر باران

اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧

RSS 2.0

Weblog Theme By Blog Skin