زاد و بودم....

بسم الله الرحمن الرحیم

 چندی پیش یه عزیزی منو با یه پیشنهاد قشنگ ، حسابی وسوسه کرد و هنوزم که هنوزه در تب وتاب اینم که اون پیشنهاد رو عملی کنم اما متاسفانه هر بار که خواستم اقدام کنم دست تقدیر مانع شد و مدام منو به حاشیه می برد! اما ایندفعه عزمم رو جزم کردم و اگه خدا بخواهد و قلمم یاری کنه می خوام که الان اونو عملی کنم. از انصاف که نگذریم کار خیلی دشواریه و تا حدودی باید بی رحمی به خرج بدم!!!

حالا پیشنهاد چی بود؟ این بود: ( 10 نفر که بیشترین تأثیر رو توی زندگیم گذاشتن) به نظر ساده میاد اما وقتی فکرشو می کنم حال کسی بهم دست می ده که سر دو راهی گیر کرده باشه! موندم از کجا و چه جوری شروع کنم و به کجا ختم کنم؟ توکل به خدا ، پیش میرم بلکه ادای دینی هم به این عزیزان کرده باشم. فقط یه نکته رو بگم در ادامه سعی دارم اسم این عزیزان رو یه ترتیب حضور آنها در زندگی حقیر بوده، امید دارم بتونم در حد وسعم از خجالت این بزرگواران در بیام، انشاءالله...

1-دکتر علی شریعتی:

نمی دذونم درباره کسی که هرچی خواستم بهم داده چی بنویسم؟ کسی که در حق من پدری کرد و بزرگم کرد،‌کسی که به من ایمان هدیه کرد و حرفهاش ههمیشه چراغ راهی بود که توی بیابان بزرگ دنیا گم نشم! می دونم دارم بیهوده تلاش می کنم چراکه کلمه ها نمی تونن اونطور که باید حق مطلب رو ادا کنن. حتی عنوان "پدر" هم نمی تونه گوشه ایی از خوبی های اون بزرگ رو جبران کنه. بگذریم، بیاید حداقل به احترام بزرگواری ها و علم و دانش به جِد بی همتای ایشان بر خلاف عرف این دیار که به اشتباه همیشه سکوت می کنن، چند دقیقه بلند فریاد بزنیم! و بیاندیشیم و بیاندیشیم و بیاندیشیم... و نگذاریم اندیشه های زشت و پلید اربابان زر و زور و تزویر بر ما بال بگستراند، بپذیریم که حق این عزیز بر گردن این ملت بیش از اینهاست که فقط چندتا خیابان و کوچه و میدان به اسم ایشان باشه...

2-آزاد کمالی فر

پسری با لبخند اسرار آمیز و اهورایی که اکنون تکه ایی از وجود حقیر و ناچیزم شده. آزاد با رفتارش ، با اخلاقش ، با لبخندهاش دریچه ایی تازه به دنیا پیش روی من گشود، که آری می شود به دنیا خندید،‌می شود بی بهانه خندید، می شود خندید...

آزاد عزیز قریب به شش ساله که ندیدمت اما باور کن یادتو و خاطرات قشنگ با تو بودن رو همیشه با خودم همراه بردم. یاد اون روزهایی که بر فراز کوههای باستانی پادیر مرثیه خوان پدران و اسلاف حقیقی مان بودیم و کتیبه خوان کتاب کهنه و فراموش شده ی تاریخ دیارمان...

هنوز دیوان حافظی رو که به جرأت می تونم بگم بهترین هدیه ایی بوده که در طول عمرم تا بحال گرفتم، رو دارم و هرجای این خاک که باشم با خودم همراه می برمش و هربار که چشمم به اسم و دستخط قشنگت توی صفحه آخر کتاب می افته ناخودآگاه اشک توی چشمم حلقه می بنده... آزاد عزیز اکنون مپندار که فاصله ی من و تو به اندازه ی کرمانشاه تا کپنهاگ است، نه! من و تو از هر زمان به هم نزدیکتریم و قلب من جایگاه ابدی دوستی و عشق تو خواهد بود... به امید روزی که دوباره سعادت دیدار روی ماهت نصیب حقیر بشه...

3-کتایون

یه نقطی آغاز برای شب زنده داری ها و عشق بازی کردن های شبانه ام با خدا ، یه معبر یه پل ، یه حس قشنگ و لطیف و ... آرام. به وسعت بی انتهای شب، آری شب پیشکشی ارزشمند که سهم من از مهربانی های او بود. واژه ها اینجا کم میارن،‌ بی خیال! داستان من و کتی حکایت آبیاری کردن باغی بود که از آن گلهای کاغذین می رویید و بس!‌و ما هر دو این رنج را بر خود هموار ساختیم به امید بهاری که هرگز از دیوار حیاط تنهایی هایمان پایین نیامد... سالهاست که اندیشه ی آن لحظه ها و ثانیه ها نفس این قلم را گرمی می بخشد. کتی شاعری بود که یکجا تمام شعرهایش را به نام من قباله کرد و چه قدر سخاوتمندانه و بزرگ منشانه بود....

کتی عزیزم، شاید هرگز این متن رو نخونی! اما می نویسم که ادای دینی کرده باشم هرچند ناچیز و کم مایه،‌امیدوارم از من بپذیری...

به حرمت اشک های پاکت هرگز نامت را از لوحه ی اسرار دلم پاک نخواهم کرد و تا همیشه این شب و این قلم را از تو به یادگار نگه خواهم داشت. صداقت کلامم را با دلت دریافتی، می دانم! پس کتی عزیزم صبور باش و بدان که تقدیر انسانها گاه همانی نیست که باید باشد! و این قصه ی تکراری این کهنه کتاب است. بیا به حرمت چتر سوراخ این رهگذر غریب، ابرهای چشمت را گو دیگر مبار تا خیس دلتنگیت نباشم بانو...

4- استاد شجریان

سالهاست دم مسیحایی این عزیز گرمابخش کلبه ی تنهایی های من است. استاد عزیز قلم حقیر تانوان تر از آن است که بتواند به شایستگی حق مطلب را ادا کند.. اما امید دارم از من بپذیری که بیش از این در توانم نیست. درود بر خسرو آواز ایران....

5- هوشیار علیمرادی

هربار که حرف از هوشیار به میان میاد ناخودآگاه لبخند می زنم! لبخندی که هزاران معنب در پس سادگی بی اندازه اش نهفته دارد. هوشیار نه تنها برای من یه دوست خوب بود که از دوستی باهاش از افتخارات من توی زندگیم بود و همیشه در جمع دوستانم با افتخار از ایشون یاد می کردم و می کنم.

هوشیار عزیز نمی دونم الان کجای این خاک پهناور حضور داری فقط امیدوارم هرجا که هستی سالم و سلامت زنده باشی و زندگی کنی. می دونم بی معرفتی ازمن بوده مه سراغی ازت نگرفتم اما این دلیل نمیشه که فراموشت کرده باشم... به یادتم تا همیشه

6-سید یاسین هروی

از روزی که بی بهونه رفتی و تنهام گذاشتی همه ش چشم انتظارت بودم داداشی، اما افسوس...

وجود نازنینت رو هیچگاه از یاد نمی برم و پاکی وصف ناشدنی ات را آن زمان که هنوز گرم عشق بازی با یار بودیم، نمی دونم حقیقت داشت یا نه؟! نمی دونم، شاید فقط یه رویا بود،‌ یه سراب،‌یه آرزو که آنقدر دور به نظر می اومد که در بیداری هم آنرا خواب می دیدیم!!! چه می گویم؟! واحسرتا که پاکی و صفای دوستیمان را به قربانگاه هرزگی و فنا بردیم. افسوس که نه دلم و نه دستم و نه ذهنم یاری ام نمی کنند... بگذار این راز برای همیشه سربسته و خاموش در زباله دان تاریخ بماند.... بدرود

7-سعید مهدوی

سلام! خوبی؟ چه خبر؟! مسخره یه خبری از خودت بده آشخور، دلم واسه ت تنگ شده آتییییییش

ببخشید این سعید جان ما اینقدر بلا و بی خوده که وقتی نوبت بهش می رسه همه چیز رو بهم می ریزه!!! خداوکیلی من درباره ی این بشر چی بگم آخه؟ از چیه این سیاه سوخته تعریف کنم که ماشاءالله هزار ماشاءالله سر تا پا یه پارچه آقاست(ارواحج عمه اش!). از شوخی که بگذریم داداش سعیدم خیلی خیلی به گردنم حق داره اینقدر که نمی تونم زیر بار این همه خوبی و مهربونی کمر راست کنم. سعید جان همیشه برا من اسطوره بوده و تندیس زیبایی و زیبانگری و اندیشه های اهورایی، کاری که هیچ گاه نتونستم به خوبی سعید از پسش بر بیام.  درکنار ناصر عزیزم که هزار ماشاءالله کلکسیون کرامات و گالری سوتی های رنگ و وا رنگه!!!

از زسویدای قلبم برای هردوتاتون دعا می کنم و آرزوی شادکامی و کامرانی براتون دارم.. پاینده و برقرار باشین..

8-رژانو

کاش توانایی این رو داشتم که یه شعر هرچند ساده ، هرچند سطحی و هر چند... کم ارزش برای تشکر از این عزیز بگم اما چه کنم که زبانم کوتاه است و قلمم نا توان... خواهرم ، به حرمت خنده های گرمت و صفای وجودت همیشه و در همه حال آنی کمتر از آنی از یادت غافل نخواهم شد و همواره در خواب و در بیداری برای سعادت و خوشبختی و سفید بختی ات دعا کردم و می کنم،‌ حتی زمانی که مرا از خود برانی و دیگر از من یادی نکنی، به حرمت تمام ثانیه هایی که با تو گریستم ، با تو خنده کردم ، با تو اندیشیدم و با تو دردهای مشترک را فریاد کشیدیم، همواره به یاد تو و خوبی های تو و محبت تو خواهم بود...

گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم...

9- محمد حیدری

الگوی من در تلاش و کوشش و توکل... به عنوان یه دوست که نه! به عنوان یه من دوم در اخلاق ، در رفتار ، در... تا بحال کسی رو اینقدر به خودم نزدیک نیافته بودم. محمد خان امیدوارم هرجا که هستی شاد و سلامت باشی و روز به روز در کارت موفق و سربلند باشی.

به جرأت می گم که قشنگ ترین و به یادماندنی ترین روزهای عمرم را در کنار تو سپری کردم و تو بی آنکه بدانی برای من عزیزترین بودی و سرمشقم در زندگی... پاینده باشی و سربلند میرزا محمد تقی خان!!!

10-زهرا

اون کسی که با وجود نازنینش به زندگیم یه رنگ تازه پاشید و یه هدف، یه آرمان نو پیش رویم گذاشت و ... یه چرخش ساده اما... عمیق. یه مسیر تازه اما بی انتها و یه پنجره رو به زندگی تازه... کسی که تا چشم باز کردم دیدم همه کسم شده و در حالیکه هرچی خواستم بهم داده، ناخودآگاه همه چیزم رو ازم گرفت!!! یه تضاد شیرین توی زندگی.... یه سادگی بی حد و اندازه... یه عشق اهورایی که زاده ی توکل بود و امید به همین هردو هم زنده و پاینده همچنان راه می پوید... دوستت دارم

شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ نگارنده شعیب صفری | يادگاري ()




shoaib.safary@gmail.com

شعيب صفري

***

پریدن باور پرنده ایست که به پرواز می اندیشد، بی شک پر دلیل پرواز نیست

سطرهای سپید
آتشکده شب
گوهر شب چراغ
غریب(فاطمه بانو)
زانوی عروج
پرویز
حرف های نگفته ام با تو
-*.* کتیبه *.*-
کاشانه مهتاب
قاصدک بی خبر
همقطاری
یادداشت های یک وبلاگر
اشک ماندگار
نبض دلتنگی
پاسارگاد
بغض شب
فغان نی
محمدامین
وقتی تو نیستی
علی احمدی
گوناگون
کلهر
دختری در عالم خلسه
عطر باران

اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧

RSS 2.0

Weblog Theme By Blog Skin