نجات

کهنه یادگار روز های خوشی ام را بر پهنه بیکران دلم می رانم و بار سنگین غم ها و غصه هایم را به تنهایی و بی هیچ یاور خردمندی که با کلنگ فهمش کوه غصه هایم را بخراشد ، و با پاهای خسته و بازوانی خوار پیش می برم ، تنها و بی کس. در سکوت مطلق ، بیگانه از خانقاه و میکده ، زهر چشیده از حسادت و کج فهمی یک مشت عالم !!! علمایی بی اعتماد به همه چیز و همه کس! آنانکه اشک را به سخره می گیرند و حرف های همه را ریا می خوانند. راه گریزی کو ؟ آه از انصاف آنان و فغان از عدالتشان.

سواری از دور پیداست با اسبی کهر که می خواند مرا به آزادی و ادراک ، افسانگانی که ملعبه ی روزگارشان ساخته اند. عاقلان شهر عقل را در پستوی خانه هاشان گذاشته اند. آه کدامین آبادی است که مردمانش بفهمند؟ کدامین مکتب است که کتاب هایش بوی خاک ندهد؟ کدامین عشق است به رنگ هوس بخود نگیرد؟ آه کدامین...کیمیای من کجاست؟

/ 30 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکوفه

(هستند کسانی که از غصه بمیرند ) همه غصه دارند رفیق ................. ممنون که سر زدی ................ آپت زیبا بود ........................ بازم پیش من بیا خوشحال میشم ............ بابای ........................[چشمک][چشمک][چشمک][چشمک]

طیب

سلام مطلب قشنگی بود

طیب

به من سربزن[گل][خداحافظ]

سحر

منم لینکت کردم[گل]

رها

سلام دوست عزیز. ممنونم از حضور گرمتون. وبلاگ قشنگی داری. براتون آرزوی موفقیت می کنم. حضور دوباره تون خوشحالم می کنه.[گل]

غریب آشنا

ای کاش که شاعری در این شهر غریب می گفت به ما که خانه دوست کجاست ... سلام ممنون که سر زدین و خبر دادین از نظر لطفتون هم ممنون اما راستش من یادم نمی یاد که شما رو راهنمایی کرده باشم[سوال] شاد باشید [گل]

شبهای تنهایی(مهسا)

♥ سلام ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣ ♣.............................................♣ ♣.......شبهای تنهایی به روز شد.......♣ ♣.............................................♣ ♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣