خاطره

 25/12/1387 - 22:55 - اتوبوس اصفهان،کرمانشاه

 اینبار که داشتم از اصفهان برمی گشتم آقایی که کنارم نشسته بود اهل کانادا بود، برام خیلی جالب بود که نظرشو درباره ی ایران بدونم و جالب تر اینکه بدونم چرا برا مسافرت اتوبوس رو انتخاب کرده؟ متاسفانه فارسی بلد نبود و انگلیسی من هم اونجور که باید چنگی به دل نمی زد. می گفت اصالتاُ ایرانیه و متولد عراق و بزرگ شده ی کاناداست!!!! به همراه عمو و زن عموی پیرش که سالها پیش(حدود 30 سال) به اجبار صدام حسین از عراق اخراج شده بودند! می گفت عمویم نظامی بوده و وقتی فهمیدن اصالت ایرانی داره تمام اموالش مصادره شده و به همراه خانواده ش از عراق اخراج شده بودن.

از مذهب پرسیدم، لبخندی زد و گفت من شیعه هستم. وقتی علت سفرش رو پرسیدم گفت برا زیارت عازم کربلا هستیم. و بعد عمیقا به فکر فرو رفت. نخواستم خلوتش رو بهم بریزم عمو و زن عموی پیرش کم کم به خواب رفتند و عبدالرزاق (اسمش ایاد عبدالرزاق بود) همچنان در افکارش غوطه ور بود.

عموی عبدالرزاق ناراحتی پروستات داشت و مرتب باید دستشویی می رفت به همین خاطر تا اتوبوس یک توقف کوتاه داشت پایین می رفت. عبدالرزاق بالاخره سکوت سنگین اش رو شکست و گفت ایران بهشته!!! من در حالی که نمی دونستم چی بگم به چشم هایش خیره شدم و گفتم چرا این حرفو می زنی؟ یعنی منظورم اینه که مگه تو ایران چی دیدی؟ نگاهی به من انداخت و خیلی آروم گفت شما امام خمینی(ره) رو داشتید و الان هم رئیس جمهور احمدی نژاد رو دارید و از همه مهم تر امنیت این کشور باعث شده که توی این مدت با وجود تحریم های غرب ایران خیلی پیشرفت کنه. وقتی این حرفا رو داشت می زد چشماش برق می زد! می تونستم غروری رو به نسبت به این آب و خاک داشت رو از چشماش بخونم.

همونطور که حدس می زدم از غرب دل خوشی نداشت با اینکه توی مونترال یه صرافی داشت و اونطور که می گفت کار و بارش خوبه و راضی بود ، اما بازم ایران براش سرزمین رویاها بود!!! تا اونجا که می گفت می خواد تو ایران یه خونه بخره! پرسیدم کجا؟ گفت: مشهد امام رضا(ع).

از فرهنگ ایران که پرسیدم با حسرت پاسخ داد توی فرهنگ غرب  یه سری چیزها هست که اگه توی ایران جا بیفته ایران واقعا بهشت میشه! گفتم اونا چی هستند؟ گفت: یه سری چیزای ساده و روزمره که امروزه همه جای دنیا کاملا جا افتاده ، مثلا تو کانادا هیچ کس آشغال رو زمین نمی ریزه، آب دهان نمی ریزه و...

توی کانادا مردم اگه آب و برق و گاز و تلفن داشته باشند ، کاری به سیاست و اینا ندارن! و فقط به فکر انجام وظیفه هاشون هستن اما تو ایران...

بار دومی بود که به ایران سفر می کرد می گفت دفعه پیش حدود 10 سال قبل اومدم ایران و امروز می بینم پیشرفت این کشور واقعا قابل تقدیره، آخه اونجا خیلی بر علیه ایران تبلیغ می شه مثلا خانوم بنده که اهل آلمانه وقتی می خواست بیاد ایران دوستاش منصرفش کردن!! و درحالی که می خندید گفت بهش گفتن ایران بری می کشنت!!! و باز خندید...

ازش خواستم بیشتر از آقای رئیس جمهور بگه، می خواستم خودم نظر واقعی یه غربی رو ، یا لااقل کسی که سالها توی غرب زندگی کرده و اصلا اونجا بزرگ شده رو با گوش خودم بشنوم و بدونم. در حالی که پاشو به کف اتوبوس می کوبید گفت: اون کسی بود که پاشو گذاشت رو اسرائیل و آمریکا رو تا آنجا که ممکن بود تحقیر کرد! و اون کسی بود که پرچم اسلام رو برای بار دوم بعد از امام خمینی(ره) در دنیا برافراشت. برام باور کردنی نبود اون اسم امام خمینی رو بدون (ره) به زبان نمی آورد! اما ما تو ایران... پیش خودم گفتم قدر عافیت آن کسی داند که به دردی مبتلا گردد! متاسفانه باید بگم که تو ایران ما همه چیزو با پول می سنجند اما چیزایی هست که حتی پول هم نمی تونه جای خالی اونا رو توی جوامع پر کنه...

درادامه حرفهاش رسیدیم به آقای رفسنجانی! می گفت ایشون توی سیاست خارجی ایران حکم یه وزنه رو داره که اگه نباشه واقعا ایران یه چیزی کم داره!!!! از وضعیت ایشون در بین مردم براش توضیح دادم گفت این حرفا رو اون ور آب هم می زنن تازه اگه حقیقت هم داشته باشه باز ایران به ایشون نیازمنده! یه تعبیر  فوق العاده جالب هم درمورد ایشون داشت که برام خیلی جالب بود می گفت ایشون تو غرب به "روباه خلیج"  معروفه لبخند

توی حرفاش می شد حسرتی رو که انگار توی گوشت و پوست و استخونش ریشه دوونده بود رو به وضوح دید، حسرت آمیخته با غیرت و خون ایران. برام خاطره سفر قبلش به عراق رو گفت و خاطره اون روز که برا آب برداشتن از آب تبرکی از یک چاه تو کوفه که امام علی(ع) رو توش غسل داده بودن رفته بود و می گفت ایرانی ها اونجا صف رو رعایت نمی کردن و همدیگه رو هل می دادن!!! غم عجیبی چهره شو پوشوند و گفت: عرب ها می خواستن دعواشون کنن که ما نگذاشتیم و بهشون گفتیم هرچی باشه اونا زائر امام علی(ع) هستن. اونجا منم خیلی خجالت کشیدم و به فکر فرو رفتم ... قلمم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن، بعد از مدتی ایاد به حرف اومد و ازم پرسید داری خاطره می نویسی؟ من گفتم که معمولا این کارو می کنم، البته بیشتر شعر می گم. لبخندی زد و گفت یه عمو تو آمریکا دارم که درباره سعدی یه کتاب نوشته. اسم کتاب رو پرسیدم، گفت دقیقا نمی دونم اما فکر نکنم ترجمه شده باشه چون کتاب خیلی نفیسی بود در حالی که به جلد گلاسه دفترم اشاره می کرد گفت تمام برگه های کتاب اینجوری بود و به پول ایران حدود 20000 تومان قیمتش میشه.

از رشته تحصیلیم پرسید، گفتم کامپیوتر می خونم. گفت علم کامپیوتر یه علم جدیده و درآمد خوبی داره! توی کانادا یه مهندس کامپیوتر می تونه سالی 20 هزار دلار(چیزی در حدود 20 میلیون تومان خودمون!! یعنی ماهی حدودا یک میلیون و ششصد!!!!!!!!!!) درآمد داشته باشه.

خاطره ی هم صحبتی با ایاد همیشه لبخند رو بر لبانم می نشونه آرامشی که که کلامش بود و غربت نگاهش و مهربانی بافته در تار و پود اندیشه اش منو وادار به تحسین می کرد و تواضع بیش از حدش... ایاد فقط یه خاطره نبود یه معلم ناشناس بود که بی آنکه بدونه کمک زیادی بهم کرد. با اینکه هم زبون نبودیم اما خیلی با هم ارتباط برقرار کردیم، جالب اینجا بود که ایاد به سه زبان تسلط داشت که من به یکیش هم... (انگلیسی،فرانسوی و عربی). آدرس و شماره تماسش توی کانادا رو بهم داد، همینطور پست الکترونیکش رو که خیلی تاکید داشت حتما بهش میل بزنم.

سرانجام اتوبوس به مقصد رسید و پایان دیدار دوستانه ی ما نزدیک ، موقع خدا حافظی یه پوستر خوشنویسی که یکی از اشعار خانم مهدیه الهی قمشه ایی روش کتابت شده بود و انصافا تذهیب زیبایی هم داشت بهش هدیه دادم که خیلی خوشش اومد. اولش نمی خواست قبول نمی کرد چون فکر می کرد چیز خیلی گرانیه!!! البته حق هم داشت این چیزا اونور باید خیلی گران باشه، بهش گفتم اصل نیست فقط به عنوان یادگاری ازم قبول کن. و سر انجام در حالیکه به گرمی دست من را به گرمی می فشرد به آرامی گفت: by

/ 47 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.عروج

منظورم از سیاست سیاسته دیگه. سیاست نمی دونم چی چی نبود الکی جو سازی نکن آبجی چیه چرا شلوغش می کنی؟ حالا ما بدهکارم شدیم؟ ای خدا خودت شاهدی ........ ما هم همچنان هستیم[گاوچران][مغرور]

بهاره سادات

سلام خاطره جالبی بود. یازدهمین شماره مجله منتشر شد. با یه جشن کوچولو و نظر سنجی. بیا منتظرم.[گل]

نیلوفر (ورود با کفش های سیاه ممنوع)

حالا که می نویسم پر شدم از اضطراب کارهایی انجام نشده. ثانیه شمارها منتظر بسته شدن بند کفش هایمان نمی ماند... "ورود با کفش های سیاه ممنوع" به روز شده بود!

ِalnilam

ببینم این چی بود نوشته بودی؟ بالاخره انصراف دادی؟[عصبانی][تعجب]

گلبرگ های سوخته

گلبرگ های سوخته ! نه فقط حکایت در است و پهلوی شکسته نه ... گلبرگ ها حکایت سوختن فاطمه(س) تنها نیست ...داغ سوختن علی و حسن و حسین و زینب و ام کلثوم با خود دارد ... گلی سوخت با تمام گلبرگ هایش ... گویی قبل از مسجد و آن ضربت شمشیر ...قبل از سم و تشتی با جگر پاره ...قبل از کربلا و سرهای بریده ...قبل از پیر شدن عمه سادات ... قبل از تمام این اتفاق ها تمام آن عزیزان ... آن روز پشت همان در شهید شدند ...تمام گلبرگ ها پر پر ... تمام گلبرگها سوختند ! .....

درنا

سلام اقا شعیب خاطره جالبی بود گرچه من احساس می کنم اون اقا زیادی دیگه ایران رو بالا برده و دیگر کشورها رو کوبیده ولی خب. در مورد فرهنگ های غلط مملکتمون هم واقعا متاسفم مثل همون اشغال ریختن و ... روباه خلیج هم جالب بود. راستی به نظرم یه کمی هم وقت بذاری یه بار نوشته هاتو خودت بخونی بد نیست و یه ویرایشش بکنی خیلی بهتر میشه. شاد و سربلند در پناه یزدان باشین.

فریده مامانی کامیار

خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛ تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم. آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم . آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم. آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم. آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم. آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم . و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم. خدايا! مرا موهبت آن عطا كن تا به جاي آسودن ،به ديگران آسايش بخشم. و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم. و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم. زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد. موفق باشید. [گل] - هر چیز در جهان دوبار خلق می شود : اول در ذهن آدمی و دوم در روی زمین.

شادی

احمدی نژاد؟!!!! من اگه جای تو بودم یه WHAT? کش دار می گفتم و بعد هم از خده ریسه می رفتم...

مانی

درود بر شعیب خودم خاطره جالبی بود اگه یه کم زود به زود وبلاگتو به روز کنی بد نیستا ! امیدوارم در پناه اهورا مزدا سربلند و شاد باشی بدرود ...