همچو پرنده ای پر شکسته
بالهای چشمم را بر در و دیوار سرخ از خون دلم
بر رگ های پف کرده ی جمجمه ی عابران ، می دوزم و
با پاهای تاول زده ی قلمم ذهن خسته و گرد گرفته ی
کاغذ را لگدکوب گلایه و غصه هایم می کنم.
چه زیباست اینجا نبودن و اینجا نماندن.
کفش هایم را می پوشم. باید امشب بروم تا آن افق دور
که فریاد میزند مرا ! که فریاد می زد سهراب را، که فریاد می زد نیما را ،
که فریاد می زد....

ممنون میشم اگه منو تنها نذارین.شعیب

/ 3 نظر / 17 بازدید
یکی یک دونه

سلام. خیلی خوبه میتونی حرف دلت رو بزنی وب زیبایی داری[نیشخند] حال و حوصله اش بود بیا پیشم[گل]

یکی یک دونه

سلام.... ممنونم بهم سر زدید خوشحال شدم منم لینکت کردم[گل]

میثم رامشک

سلام. شعیب چی شده مثل اینکه مطالبت کوتاه شدن.[گل][گل][گل][گل][گل][گل] بیا اینم گل