روانشناسی نامه

چارلی چاپلین هنرمند بزرگ سینما ، سینما گری که در آثارش به انسان ارج نهاد و فساد و تباهی را با طنز گزنده اش به باد انتقاد گرفت آن هنگام که دخترش در پاریس به کار آموختن هنر اشتغال داشت نامه ایی به او نوشت که در حیطه ی علم روانشناسی و تعلیم و تربیت حائز اهمیت است.

تقابل نسل ها و تضاد الگویی والدین با فرزندان از چالشهای عمده در راه تربیت نوجوانان می باشد.

آنچه در این میان باید به آن توجه کرد، شیوه برخورد و مقابله با این چالش ها و موانع تربیتی است چارلی با هنرمندی خاص خود به تبیین و تشریح ابعاد گوناگون آن پرداخته است، از دیگر جنبه های اهمیت  نامه چاپلین به دخترش ترسیم شیوه های درست تعلیم و تربیت فرزندان و تقابل و رویارویی دو نماینده از دو نسل متفاوت است. پدر(چاپلین) به عنوان نماینده نسل گذشته و فرزند(جرالدین) به عنوان نماینده نسل حاضر یا مدرن.

 


 التهاب هزاره سوم

والدین باید تجربه ها و آموخته های خویش را نه به شکل امر و نهی بلکه به صورت تجربه پیشنهادی و به طور غیر مستقیم در اختیار فرزندان قرار دهند. می توان این ظرافت تربیتی را در نامه چاپلین به عنوان یک پدر مشاهده کرد او می پذیرد که دخترش(فرزند) بایستی در زندگی و شغل به اوج برود اما در عین حال او را در مسیری هدایت می کند که در آن مسیر، شهرت و به اوج رفتن مانع همنوع دوستی و نفی دیگران نیست. واقعیت امر نیز همین است که انسان هنگامی احساس لذت واقعی و عمیق می کند که توانسته باشد گامی در جهت خوشبخت کردن دیگران بردارد.

((000 به آسمانها برو ولی گاهی هم بر روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن.زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بی نوایی می لرزد و هنر نمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.))

چاپلین در ارائه الگو به فرزند برای همانند سازی هیچگاه به طور مستقیم از خود شروع نمی کند بلکه ابتدا جامعه و محیطی که در اطراف خود وجود دارد بیان می کند و پس از آن خود را به عنوان جزئی از آن کل معرفی می نماید.

این شیوه بیان الگو توسط پدر باعث کم شدن شکاف دو نسل و افزایش قدرت درک و پذیرش شرایط و موقعیت یکدیگر می گردد. به عبارتی در پرورش فرزند باید از نقطه ای شروع کنیم که تربیت شونده می خواهد و به جایی ختم نماییم که ما به عنوان تربیت کننده می خواهیم.

جور دیگر باید دید...

از دید روانشناسان انسانها محصول و نتیجه ی افکار و اندیشه هایشان هستند به عبارت دیگر هر انسانی در آینده همان خواهد شد که امروز به آن می اندیشد.

و در این بین آنچه بر افکار و اندیشه های انسان اثرگذاری بیشتری دارد ، ((چونه دیدن است))، فرض کنید به همراه تنی چند از دوستانتان مشغول تماشای طاووسی هستید شما در یک مورد با بقیه وجه اشتراک دارید و آن فعل تماشا کردن طاووس است اما هر کدام از شما برداشتی از تماشای خود دارید که نسبت به بقیه برداشتی متفاوت است این تفاوت بیش از هر چیزی ناشی از ویژگیهای موقعیتی است که در آن قرار گرفته اید یعنی کسی از شما نسبت به سایرین طاووس را زیبا تر می بیند که زاویه دیدش نسبت به سایرین جدیدتر ، متفاوت تر و کامل تر باشد.

در زندگی روزمره ما نیز این گفتار صدق می کند چراکه نوعی دیگر دیدن و پرهیز از قالبی نگریستن از ویژگیهای افرادی است که دارای تعادل شخصیتی بوده و نسبت به سایرین از هوشمندی بیشتری برخوردارند.

بنابراین اگر غبار روزمرگی را از چهره مان بزداییم و نوعی دیگر ببینیم زندگی برایمان هدفمند تر ، معنا دار تر و لذت بخش تر خواهد بود.

نوعی دیگر و از زاویه ایی متفاوت به پدیده ها و امور زندگی نگریستن از توصیه های چاپلین است او خورشید را به عنوان یکی از بزرگترین نعمت های طبیعی قلمداد کرده و می گوید:

(( بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.))

شفارش ها و تاکیدات چاپلین به فرزندش راجع به در متن جامعه بودن، با چالش های زندگی آشنا شدن و قرار گرفتن در پیچ و خم های زندگی بیانگر این است که وی به عنوان جوان کم تجربه قدر و ارزش داشته های خود را بیشتر بداند و به این شناخت برسد که اگر از روی بی برنامه گی و بی تدبیری ، آنها (داشته هایش) را از دست داد ، در نبود آنها چه سختی و مرارت هایی را باید متحمل شود.

(( انسان باش ، پاکدل باش ، زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.))


بر گرفته از کتاب روان شناسی نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

مؤلفان: مریم رحیمی مند- مرتضی امید خواه

/ 23 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

بعدش خصوصی داری داداش...

مدد

سلام به ما سر نمیزنید ...ایول دارید راهنمائی نمیکنید....ایول دارید مطالب ما را نمی خونید ....ایول دارید ما را راهنمائی نمیکنید بازم ا....ایول دارید ولی چرا مطلب جدید می نویسید خبر نمی کنید؟ ما شما را دوست داریم این گناه ماست ما شیفته قلم شما شدیم از در برانید از پنجره میاییم از پنجره بیرون کنید از دیوار می آییم ما گدای پر رو هستیم کشکول ما خالیست از فیض وجود شما غنی خواهد شد ما گدای مهر شما هستیم ما را دعا کن درویش گل مولا یاعلی

م.عروج

سلام داداشی کی جرات کرده به داداشی گل ما نامه تهدید آمیز بده؟ بهم عکس بده جنازه تحویل بگیر [شیطان] بعدشم آبجی فاطمه که هوا تو داره دیگه غمت نباشه. خودمم همه جوره هوات رو دارم [قلب][گل][بغل]

همقطاری

سلام[گاوچران] اگه اینجور که نوشته باشی باشه من تا چند سال دیگه کولاک میکنم... فک کن ...[عینک][ابرو] چه شود...[لبخند][نیشخند] اساسی رفتی تو خط چالز جان[نیشخند] ها ... خوب کم کسی هم نبود ... خاطرش واسه ما که عزیزه... خدا بامرزتش یه فاتحه هم پشت بندش برین قرین رحمت شه[نیشخند] یا علی فعلا نبودی نزدیک بود همرو واسه یکی دیگه بفرستم حالا دوباره فک کن...[قهقهه]

مهـــــــــران

سلام دوست گرامی و بزرگوار من وبلاگت رو کاملا بازدید کردم و مطالبش رو خوندم خیلی فوق العاده بود باید بهت تبریک بگم. من هم یه کهنه درختی دارم که پذیرای دوست خوبی چون توست. ممنون میشم به من هم سر بزنی مهران "کهنه درخت"[گل][قلب][لبخند]

قاصدک

خب شعیب جان: فکرکنم دیگه برای امشب که نه چون دیگه صبح شده! برای امروز بسه..چی ؟؟رفتم همون جاها که گفتی و حسابی پرحرفی کردم.[خجالت] .پس بازم برو به سنگفرش ها چرا که راه را میدانند![قلب] با غزل دوم بری هاااا[چشمک][چشمک] فقط از اون چاه زنخدان حذرکن که بسیارند اسیران این چاه[دلشکسته] شاد باش و از شادی ات به دیگران ذکات ده...یاعلی مدد[قلب][گل]

قاصدک

واما فاطمه[متفکر] منو بگو رو دیوار کی یادگاری نوشتم[تعجب] آخه خودت بگو من بی تو کاپو چینو رو بلدم بنویسم تا چه برسه که بخورم[دلشکسته] دلمو شکستی...........همین الان میرم از بالای برج میلاد..نه بابا اینو که قبلا یه مربی فوتبال افتتاح کرده[نیشخند] پس فعلا بی خیال [قلب][گل]

سحر

سلام نه بابا ناراحت چي؟؟؟؟؟؟من فقط گرفتارم يه كم..مرسي از نامه و تحليل....بهم سر بزن

فاطمه

نمی دانم،چقدر باید بروم تا تمام شود یک قدم،یا یک نفس؟خدایا دلم از دست تنهایی بدرد امده،از دست این شبهای بی ستاره دلتنگ لحظه رسیدنم لحظه ای که دیگر من نباشم همه یکی باشیم. سلام داداشی خوبی؟ این متنو واسه همه اهل خونه نوشتم چکار کنم متنام ته میکشه اگه بخوام واسه هرکی یه دونه بنویسم[نیشخند]دیگه ببخشید درپناه حق[گل][گل][گل]

قاصدک

سلام مومن[گل][قلب] ممنون که اومدی و شرمندم کردی شعیب جان"میدونم که در برابر کسی که قلمی به این زیبایی دارد نوشتنم زیره به کرمان بردن است وبقول لسان الغیب *ای مگس"عرصه سیمرغ نه جولانگه توست.عرض خود میبری و زحمت ما میداری* جسارتا بنا به اصرار دوستان ناگزیرشدم از نوشتن اولین پست وبلاگ خانوادگی..البته با اجازه شما..پس رخصت[خجالت] بابت کامنت زیبات بازم ممنون..سلامت باشی[قلب][گل]