سنگفرش ها راه را می دانند!

پاشنه کفش را بالا می کشم، سکوت شهر مرا می خواند. در را می بندم و خود را به خیابان خلوت بی انتها می سپارم، سنگفرش ها راه را می دانند. رهسپار کنج عزلت شبهای تنهاییم می شوم وگام بر می دارم بسوی صندلی ساکت و سرد میدان، با دردی در سینه و گلویی ورم کرده از هدیه ی سرد پاییز!

آه چه آسوده می دزدند مردمان این دیار افکارم را و چه سهل می برند کودکان گستاخ دِه آبرویم را، و شادان از کرده ی خویش گاه بر آسمان چنگ زده و گاه زمین را سخت لگدکوب خنده های بی خبری شان می کنند؛ مستانه و بی پروا...

دگر پای رفتنم نیست خدارا منزلگهی خواهم؛ چند نفس بیش به انتها باقی نیست. مست خیال گام بر می دارم و غرقه در محال دست و پا می زنم.

چه تلخ و زجر آور است در میان مردمانی زیستن که معنای سکوت را به سخره می گیرند. نفسم میگیرد از این بی خدا مردم. راه می افتم... سنگفرش ها راه را می دانند! ناخود آگاه گام هایم را تند تر می کنم، گاهِ دویدن است! باید بدوم.... باید بدوم... باید بدوم... ابر نفس های بیرحمم آیینه ی چشمانم را می پوشاند. آه نفسم می گیرد باز. بار خدایا کو طبیبی که درمانی کندم آخر این زخم های نهانی را ؟ کو مرهمی که تسلی بخش پاره های این دل ریش گردد؟

خنده ام می گیرد از  دیوانگی خود خواسته ام! خنده ام می گیرد از ایمان خود، از کردار خود، از عشقی که در دل دارم! از معشوقه ام! حتی از خنده های بیجا و عذاب آور خودم هم خنده ام می گیرد!  هوا بد است، و زمین بوسه گاه ابر پاییز. گویی دل آسمان را شکسته باشم، دلم سخت میگیرد که هوا بس دلگیر است. دلم میگیرد و می گریم! هم آوا با ابر می گریم و می لرزم از سرما زیر سایبان کوچک برگهای درخت کاج؛ می جنگم با خود و دندان بهم می فشارم از فرط عصبانیت دیوانه ام امشب و می دانم!

راه می افتم، دو قدم مانده به در، باز می مانم، دستها در جیب بار دیگر خود را به خیابان خیس شب می سپارم و باران همچنان بر تار گرفته و ناکوک دلم بی امان و بیرحم زخمه می زند. گم می شوم در حسرت سنگین آفتاب و صدایی که همچنان می خواند مرا به ابدیت بی انتهای شب و ... سنگفرش ها راه را می دانند.

***********************

پ.ن: قبل از هر چیز بر خودم واجب می دونم از همه دوستای گلم که واقعا به بنده حقیر لطف دارن و تو این مدت تنهام نذاشتن و با کامنتای خوبشون مایه ی دلگرمی من کمترین بودن و هستن، صمیمانه تشکرکنم و همینطور معذرت خواهی ایی داشته باشم از این عزیزان بابت غیبت نسبتا طولانی ایی که داشتم و دارم! امیدوارم درکم کنین و به بزرگواری خودتون بر من ببخشید.  بازم ممنون از همه تون.

پ.ن: " سنگفرش ها راه را می دانند! " رو خودم خیلی دوست دارم چون یه جور دیوانگی و جوانی توش نهفته ست و امیدوارم مورد پسند عزیزان هم واقع بشه. راستیتش این قطعه رو در اوج سرماخوردگی و سرفه های مکررم به رشته تحریر درآوردم و برای دست دادن حس کار مجبور شدم تا پاسی از شب رو توی سرما و بارون بلرزم!!! اما فدای چشای قشنگ شما دوستای گلم. به قول دکتر شریعتی: "آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک میریزد؛ زندگی به رنج کشیدنش می ارزد"

/ 91 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مدد

سلام از بس کامنت برات نوشتم فراموش شدم. نمی دونم تو چه حالی هستی ولی امیدوارم خوش باشی یاعلی

ِalnilam

جدی دیگه دلم شور افتاد[ناراحت][گریه][ناراحت][گریه]

مانا

Salam be roozam.khoshhal misham sari bezanid.sabz va khorram bashid.

عبدالعاصی

سلام عزیز چرا آپ نمیکنی؟ وبلاگ طنز ما به روز شد

شنه شمال

سلام سلام سلام آپم با یک سئوال؟ __________#####_____##___آپم___## _________#____##_____##________## ________#_____##_____##___بدو___## ________#_____##_____##________## _________#____##_____##___بيا___## __________#####______##_______## ______________##_______#######__ ______________##_________####____

پرویز

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: دوست عزیزم سلام و ایام به کام .پرویز. با دو مطلب جدید آپ شده :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: -نابینا شدن یعقوب درفراق یوسف -غصه نخور یا کریم :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: یک بار دیگر با حضور گرمتون و نظر ارزشمندتون به کلبه ی ما رونق و صفا بخشید.ممنون از محبت شما :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

قاصدک

سلام.شعیب نازنین..نمیدونم غمت چی رو داری؟ولی خوب فهمیدم که غم نون و جون نیست..اینها غم آدمهای بی دله.. مطلبت زیبا و بود ودلنشین..مشتی اخلاقتم که مثل خودمه!! اگه به دوپست اخیرم نگاهی داشته بشی میفهمی که منم با همین پاهای عاریه! چقدرحال میکنم از پیاده رفتن و خیس شدن زیربارون!! فقط حسرت دویدن مونده تو دلم...خیلی دوست داشتم بعضی وقتها فرارکنم از دست جماعت بی.... چندوقت پیش ستایش خانوم برای اولین بار اومد و پرسید چرا اینجا اینقدربارونیه؟یکی دیگه هم گفت:چرا بارون رو دوست داری؟گفتم بارون تنها پناه آدمهای خسته ست..بارون دل آدمها رو لو نمیده..چه شاد باشی و چه غم دار..آقا شعیب:زیربارون محاله بفهمی نمناکی چشمهای دوستت از خیسی بارونه یا خیس اشکه...بگذریم..فقط میگم دمت گرم و سرت خوش باد...

قاصدک

بازم سلام..شعیب جان ببخش.چون نمیدونم چندوقت چی شده که نظرات دوستان را تایید که میکنم بعضا چندتاشون حذف میشن..و شرمندگیش می مونه برای من..منظوراینکه امروز کامنتت رو خوندم وبرای همین از اینجا برات نظر گذاشتم که بدونی خوندم..بازم ببخش ولی اگرهم نمیگفتی من خودم به پستهای اخیرت رجوع میکردم.اینو دوستان قدیمم میدونن که من معتقدم هرکی یه باربیاد قاصدک باید برم برای تشکر تو وبلاگش ولی اگه شد دوبار دیگه اون میشه جزو دوستان خاص قاصدک.برای همینم گه گاه میرم و پستهای قبلشون را میخونم تا شناخت کاملی از دوستم داشته باشم..به همه گفتم که من همیشه هوای دل دوستانم را دارم..قبولم کن به دوستی.سالار واما بعد:من از پستهای قبل دوست دارم کامنت بدم..میدونی چرا؟پستهای قبل مثل قبرستون می مونه!! که بعدچندوقت ازیاد همه میره جزصاحب عزا.!!.یه روزی اینجا همه سر ودست میشکستن برای زودرسیدن و بعضی هم برای اول شدن... وخودمم اینطورم که اگه کسی بیاد و ازقبل برام نظر بذاره حال میکنم..البته دلنوشته های من به پای تو نمیرسه(بی اغراق)اینو گفتم که خودتوخسته نکنی و وقتت را تلف.. یه مدته سرم الکی شلوغ شده ولی حتما باز میام سراغت و حسابی خسته ات میکنم

قاصدک

راستی من از همون ایام اینو بیادگاردارم که شبها بیدارم..معمولا هم شبها زیاد مینویسم چون حال میکنم..اصلا بشرط بقا میلاد مولاعلی(ع) خواهی دید شب نگارم را.. ببخش مزاحمتم را و بازم بابت حذف نظرات زیبات شرمنده..یاعلی مدد