پرده های خاطره

بسم الله الرحمن الرحیم

پرده ی اول: دختری با دستهای خالی!

پلیس راه کرمانشاه همدان- اتوبوس کرمانشاه ، اصفهان

لبخند های ساده و نجیب و البته ساختگی دخترک گدا که با تمام تلخی پشت پرده اش زیبایی خاصی به چهره معصوم و دوست داشتنی اش می داد و لحنش که پوششی از شرم را با خود داشت سخت به دل می نشست . زیبایی صورت دخترک که به سال در حدود 19 داشت به قدری دلکش بود که ناخودآگاه چشم های خسته و خواب گرفته مسافران به سمت او چرخید. هنوز از محاصره افکار جور وار رهایی نیافته بودم که ناگاه خودم را درکنار او یافتم، زیبایی و نجابت دخترک از این فاصله دوصد چندان شده بود، طوری که بیش از چند لحظه نتونستم نظاره گر صورتش باشم و بی اختیار صندلی های سبز و  سرد اتوبوس را ترجیح دادم! و تنهایی عمیقی که وجودم را فرا گرفت آنچنان بر قلبم سنگینی می کرد که اگه به خاطر حفظ آبرو نبود یه دل سیر گریه می کردم! و یه عالمه سوال که هیچ جوابی برای هیچ کدام پیدا نمی کردم...

آه کاش لااقل مجال قدم زدن می یافتم اما... بگذریم. شکرت خدا، شکر

 

 پرده ی دوم: وقتی خواستی شدم...

ساعت 12 نیمه شب پنج شنبه - منزل استاد

خستگی و بی خوابی خیلی بهم فشار می آورد داشتم کم کم آماده می شدم که بخوابم که گوشیم زنگ خورد، دوستم ناصر بود بعد از سلام و احوال پرسی چیزی گفت که واقعا غافلگیر شدم! می گفت حاضر شو داریم میایم دنبالت که بریم قم زیارت!!! از یه طرف خیلی خسته بودم و از طرف دیگه دلم نمی اومد دعوت بی بی رو ندیده بگیرم مخصوصا که جمکران هم قرار بود بریم، خلاصه اولش کمی من و من کردم اما بالاخره قبول کردم.

ساعت حدود یک بعد از نصفه شب بود که بچه ها رسیدن آخه از مبارکه می اومدن. ناصر هنوز ریشاش بلند بود و نورانیت خاص همیشگیش رو در چهره داشت ، راستشو بخواین بد جور دلم براش تنگ شده بود. بعد از خداحافظی با استاد راه افتادیم. امین و امید دو تا از دوستای ناصر بودن که تا حالا ندیده بودمشون اما خداییش خیلی بچه های با حالی بودن.

با تمام خستگی ایی که داشتم باز نتونستم بخوابم، بیچاره ناصر خیلی سعی کرد منو بخوابونه اما نمی دونم چرا خودش سرشو گذاشت رو پاها منو تخت گرفت خوابید!!! امین هم که جلو نشسته بود گرفت خوابید، فقط من موندم و امید که پشت فرمون بود... خیلی سعی کردم بلکه بتونم یه چرت بزنم اما عادت ندارم تو ماشین بخوابم حتی اگه ماشینش سمند صفر کیلومتر باشه. 15 کیلومتری دلیجان بود که امید و امین جاشونو عوض کردن و امید تونست یک ساعتی بخوابه اما من همچنان...

 

پرده سوم: لحظه ی دیدار

ساعت 4:30 صبح جمعه - قم

بالاخره تونستم بعداز خوندن نماز صبح یکی دو ساعتی توی یه بوستان اطراف حرم بخوابم. ساعت حدود 7 بود که از خواب بیدار شدیم و آروم آروم راهی حرم شدیم، احساس عجیبی بود، اینبار با بقیه دفعه ها فرق داشت آخه خیلی غیرمنتظره بود برام ، اصلا برنامه سفر من چیز دیگه ایی بود اما سر از اینجا در آوردم!

وارد حرم مطهر که شدیم بعد از خوندن زیارتنامه هرکاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه! مدت ها بود که گریه نکرده بودم، انگار عقده شده بود!!! بنابراین بی خیال همه چیز شدم و تا می تونستم بلند گریه می کردم، انگار نه انگار که همه دارن منو نگاه می کنن. نمی دونم چه قدر طول کشید اما هرچی بود بیشتر از یه ساعت بود که یه گوشه به دیوار تکیه داده بودم و با بی بی حرف می زدم، گریه هام که تموم شد خواستم برم بیرون که یکدفعه به خودم اومدم و گفتم خیلی بی انصافی پسر!!! اینهمه برا خودت و خونواده ت دعا کردی چی می شد دوستات هم یادی ازشون می کردی؟ ناخودآگاه دوباره گریه ام گرفت، از خودم بدم اومد! یادم اومد دنیا پر از عزیزانیه محتاج دعا هستند ، یادم اومد مادرایی هستند که چشاشونو دوختند به یه روزنه امید که اونم دعای خیر ماها زائرین بی بی و سایر ائمه (ع) هست. همونجا بود که از ته دلم برا سلامتی حسین کوچولو دعا کردم، برا سلامتی عزیزایی که زیادن اگه بخوام اسم ببرم ، آجی فاطمه ، داداش محمدم، بابایی گل خودمون، آجی مهسا خواهر خوب و  مهربونم رژانو و  زهرا، ناصر،‌استاد، سعید...

پرده چهارم: شهر عمامه ها

ساعت 11:00 - بازار

بعد از اینکه یه دل سیر گریه کردم و حسابی احساس سبکی می کردم با بچه راهی بازار شدیم  بلکه سوغاتی چیزی اگه خواستیم بگیریم و...

به جرات می تونم بگم که این شهر تنها شهریه که می تونی توش انواع و اقسام آخوند رو با حالت های مختلف و جور واجور ببینی! آخوند متورسوار، دوچرخه سوار، پیاده ، عمودی ،‌افقی، مشکی ، خاکستری ، شکلاتی و خلاصه همه جوره ش موجوده دیگه! با تمام این اوصاف انصافا قم شهر دوست داشتنی اییه فقط یه کم ... (اینجاش رو به دلایل امنیتی نمی تونم بگم!) اما در کل دوستش دارم.

نزدیک ظهر اذان بود که رفتیم جمکران، گرمای هوا به قدری زیاد بود که به سختی می تونستم نفس بکشم، اما جمکران هنوز بوی آشنایی داشت که همه چیز رو از یاد آدم می برد، پامونو که تو مسجد گذاشتیم من دیگه نتونستم تحمل کنم ، نمی دونم یکدفعه احساس تنهایی کردم! یه بغض عجیب راه گلومو گرفته بود که قدرت تکلم رو ازم گرفت اما این حالتم زیاد طولی نکشید و رفتیم سراغ اعمال مسجد و نماز...

بعد از نماز کم کم راهی شدیم و سریع خودمونو به یه رستوران رسوندیم و جاتون خالی دلی از عزا در آوردیم و بعد هم راهی اصفهان شدیم...

 

پرده پنجم: شاعر آب و آینه

مشهد اردهال- آرامگاه سهراب

برام باور کردنی نبود، وقتی دیدم امید راهشو به طرف مشهد اردهال کج کرد از خوشحالی زبونم بند اومد! باورم نمی شد تا چند دقیقه دیگه کنار سهراب نشستم و از دلتنگی هام براش می گم، شایدم یکی از دستنوشته هامو براش خوندم و خدا رو چه دیدی شاید خوشش اومد! اما وقتی رسیدیم اونجا با صحنه ایی روبرو شدم که همه چیز از یادم رفت! وای خدای من باورم نمی شد مردی به این بزرگی اینقدر غریب و مظلوم یه گوشه کنار امام زاده آرمیده باشه. دلم گرفت وقتی دیدم شاعر آب و آینه ها اینقدر تنها و ساکت یه گوشه نشسته و زل زده به آدمایی که اینقدر بی تفاوت از کنارش رد می شن و حتی سلامی ... حتی دعایی ، فاتحه ایی، هیچ!

انگار تمام عالم رو سرام خراب شده بود ، غم بزرگی که نمی دونستم باید چه جوری باهاش کنار بیام حتی اون کارگر افغانی هم فهمید که من یه مرگیم شده! با لحنی عجیب که نفهمیدم تمسخر بود، دلسوزی بود ، تحقیر بود ، نمی دونم ! واقعا گیج شده بودم، گفت: خیلی دوستش داری؟ اون صحنه اینقدر برام تکان دهنده بود که یادم نیست چی جواب دادم!

بطری آب معدنیم هنوز مقداری آب داشت ، کاش گلاب داشتم اما ... با همون مقدار کم سعی کردم کمی از دردهای درونم رو شستشو بدم و ناخودآگاه خود رو در حال شستن قبر یافتم ! کارگر افغانی که البته مطمئن هم نیستم افغانی بود اما... دلش به حالم سوخت و رفت شلنگ آب رو برام آورد، و من درحالی که سعی می کردم برای تشکر هم که شدی به زور لبخندی بزنم شلنگ رو از دستش گرفتم و سعی داشتم در حد وسعم خدمتی به این انسان والا مرده باشم.

نمیدانستم باید گلایه هامو پیش کی می بردم، فقط سوال ، سوال ،سوال و ....

مشهد اردهال رو ترک کردیم با خاطره ایی تلخ راه اصفهان را در پیش گرفتیم و سهراب رو با همه تنهایی هاش بر خلاف میل باطنیم تنها گذاشتم ...

 

این هم اصفهان امروز....

پی نوشت:

1- عیدتون مبارک

2-روز جانباز رو هم به بابایی خوبم تبریک می گم

3- خدمت دوست عزیزی که نمی دونم اسمشونو ببرم یا نه هم صمیمانه تسلیت عرض می کنم. و اینکه .... خواهری منو هم تو غمت شریک بدون

4- ...... اگه یادم اومد خدمت می رسم و چهارمی شم تقدیم حضور می کنم!

/ 25 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
* °•.ღ.•°شبهای تنهایی ღ مهسا °•.ღ.•° *

دادااااااااااااااااااااااااااااااااااشی بدوووووووووووووووو سرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررریع هنوز هیچ کس نظر نداده میخوام اولین نفر بااااااااشی بدوووووووووووووووووووو

فاطمه

سلام داداشی... چرا از من گلایه میکنی من که به همتون سر میزنم حتی بدون دعوت چون وظیفه خودم میدونم تا حالا کی اپ کردین که من نیومدم[عصبانی] بعدش من به کسی نمیگم اپم از بقیه بچه ها بپرس. امروز هم حوصله خودمو ندارم... یاعلی

م.عروج

سلام داداشی. عذر تقصیر. دیر اومدم. به جاش همه پستت رو کامل خوندم. انقدر که احساسای مختلف توی پرده های مختلف بهم دست داد که حس هام همه قاطی شدن. فقط تشکر بابت 2 چیز. 1- اینکه حرم بی بی یاد ما بودی 2- اینکه سر مزار سهراب رفتی [قلب][گل]

م.عروج

این فاطمه چرا اینقدر عصبیه؟!!!! .

قاصدک

سلام[گل][قلب] خب این آقا شعیب دست پیش گرفته..وگرنه منم که همیشه برای تموم پست هاش اومدم..خودش نمیاد حالا گلگی هم میکنه.. خب آقا شعیب..باید سربزنی به همه تا متوجه بشی همه دوستت دارن..وگرنه من یکی فکر میکنم وقتی نمیای.دوست نداری منم بیام و بگم دوستت داریم....خیلی...بقیه شم خصوصی!!![گل][قلب][خداحافظ]

بهاره سادات

سلام اقا شعیب چه عجب بابا .. اختیار دارید کم سعادتی از منه .. زیارتتون هم قبول باشه امیدوارم پیش بی بی و خدمت اقا منم تو نظرتون اورده باشید اعیاد شعبانیه را هم بهتون تبریک میگم خوش باشید و موفق[گل]

فاطمه

سلام...[گل] روز میلاد علی اکبر و روز جوان رو بهت تبریک میگم. گلگی نکنی که پیشت نمیام ها؟ همیشه زنده باشی وشاد یاعلی[گل]

Ghasedak

Salam...agha shoeyb e aziz..manam tavallod e hazrate ali akbar va rooz e javan ra behet tabrik migam.zendeh bashi o omid ke pir shi.!!!!.ya ali madad

علیرضا

من تمایل به تبادل لینک با شما را دارم شما هم اگر موافقید من را با اسم بیسکویت لینک کنید و در نظرات بگویید من شما را با چه اسمی لینک کنم تا من هم شما را با اسم مود نظر خود لینک کنم

حامد

سلام گل پسر........... هنوز پر حوصله ای و دوست داشتنی............... sms هم که جواب نمیدی....